تبلیغات | وبلاگ من |
|
وبلاگ من ایمیل من |
| نویسندگان |
|
آینه و احسان (4) |
| موضوعات |
|
عمومی (4) |
| ماهنامه |
|
شهریور 1386 (4) |
| صفحات |
| جستجو |
| دوستان |
|
بابایی شکوفایی پاییز علی شادمهر ناجور پرنیان سوته دلان باز هم زندگی |
| آمار وبلاگ .. |
|
بازدید های امروز : بازدید های دیروز : كل بازدید ها : كل نظر ها : كل مطالب : |
توسپیدی .. من سیاهمباز هم که اریکه نشین آسمانی!!! ... شاید از آن بالا ها تمام وسعت دلتنگی ام را به چشم ببینی .... داستان نقش بستن تمام شکوهت در قاب انتظار هر شبم داستان ماه و سنگ است ... داستانی که با یکی نبود و یکی بود آغاز نمی شود ... با یکی ماه بود و یکی سنگ تمام شنیدنت را پر از هوای گس و خواستنی قصه ها می کند و می نشاندت روی بالهای نامرئی رویا ... از ماهی می گوید که تنها یک ماه نبود ... تمام دنیای یک سنگ کوچک بود .. تمام دل نگرانی های سنگ کوچک و عاشق قصه آن هنگام که دل آسمان ناگهان ابری می شد ... تمام دلواپسی هایش وقتی که ستاره ای عاشق ماه مهربانش می شد و آنقدر نور می افشاند تا برای همیشه خاموش می شد و می رفت تا هیچ ....سنگ تنها و مهربان قصه رنج روز بر خویش هموار می کرد تا شب شب چادر گوهر نشانش را بر سقف آسمان بگسترد و او بتواند یکبار دیگر نگین یکتای شب را ببیند ... تمام غصه ی سنگ این بود که کوچک است و شاید ماه تمامش هرگز نبیند اینهمه دلتنگی و اشتیاق را ... تا شبی سنگ کوچک قصه عطر مهربانی ماه را نفس کشید ... گویی که ماه پایین آمده بود تا به خلوتگاه او .... نفس های سنگ ... دیگر نفس نبودند ...
- تو تنها نگینی هستی که شب هنگام از خاک بر آسمان ها می تابی ... دوست داشتم بدانم کجاست این نور زیبا و اساطیری ... آمدم تا خلوت تو ... حال می بینم تو زیباتنرین آیینه ای هستی که نور شب هنگام مرا باز می تابانی ... از کجا چنین صیقل خورده ای ؟ سنگ بر خویش نظر کرد ... آنقدر محو جمال ماه بود که فراموش کرده بود خویش را ( یعنی میشود که آنچنان متعالی شد که گوهر درون برون شود؟) این سوال را سنگی از خود می پرسید که از فرط شور و مستانگی رنج گوهر شدن را بر خویش هموار کرده بود ... بالا رفتیم ماه بود ... پایین آمدیم سنگ بود ( بخوانید گوهر شب چراغ) !
پی نوشت: نام داستان را مدیون ذهن آسمانی پرنیانم ... همیشه سپاس
همین داستان را در خلوتگاهی دیگر به ثبت رسانده ام ... شاید که به چشمتان آشنا باشد ..
ویرایش شده در تاریخ - و ساعت -
سربازیبه نام خدا
سلام ... این پست رو برای این گذاشتم که بگم دوره سربازی من شروع شد .. بالاخره دست روزگار بازی شطرنجش رو آغاز کرد .. ما هم توی این بازی نقش سرباز « پیاده » رو بازی می کنیم .
فردا به خواست خدا عازم اردکان یزد هستیم . بقول مسئول پذیرش پادگان محل آموزش ما دقیقا وسط بیابون و در همسایگی سوسمار و ملخ هاست . یک تفاوت عمده ی سربازی با دانشگاه تو اینه که آدم می دونه تو دانشگاه چه روندی رو باید طی کنه .. ولی وقتی لباس سربازی رو تنت می کنی نمی دونی چه اتفاقی قراره بیفته ... مخصوصا الان که زمزمه ی جنگ بین ایران و آمریکا هم سر زبانهاست . به نظرم هر چه پیش آید خوش آید ... توی این دو ماه وبلاگ ما رو تنها نذارین نظر بدین سر بزنین .. به امید دیدار ( احسان)
ویرایش شده در تاریخ شنبه 17 شهریور 1386 و ساعت 11:09 ق.ظ
تو لحظه زندگی کن...هنر زیستن در لحظه ... درک لحظه ای که در حال عبور است ... لمس آنچه در حال رخ دادن است... شاید نپذیری ولی کمی به قاب گرفتن لحظه هایی که از دست رفته است عادت کرده ایم ... به آنچه پایان یافته یا در شرف به پایان رسیدن است ... خواندم در جایی که انسان موجود متضرریست ... به سوگ گذشته نشسته و در هراس آینده است ... واکنون را قربانی این دو بازی تلخ می کند ... و تنها زمانی به اکنون می اندیشد که دیگر جزئی شده از سابق ... راستی .. خود انسان حادث است؟ اگر چنین است چرا اینچنین از حادث می گریزد؟ در صید آتی است و محتاج خاطرات گذشته... و نسبت به حال کاملا بی تفاوت ... گویی زاده شده تا حال را به هوای آینده و غصه گذشته قربانی کند .. آیا نباید حال را دریافت تا گذشته ای شیرین رقم بخورد و آینده ای درخشان به ثمر بنشیند؟ .. تو نفس های اکنون را چگونه می کشی؟
( بعد از مطالعه ی صد سال تنهایی همین به ذهنم رسید) ... آینه
ویرایش شده در تاریخ سه شنبه 6 شهریور 1386 و ساعت 10:08 ق.ظ
به خاطر علی کوچولو... سلام ..بازگشت مجدد مون از یک پست شروع شد ...علی کوچولو ... شاید بعد از مدتها ( تقریبا یک سال ) حس فراموش شدگی رو در ما از بین برد ... مدتها بود که ویترین یه گوشه افتاده بود و خاک می خورد ... اینکه چرا آپ نمی کردیم برمی گرده به تغیییراتی که در طی این یکسال بوجود اومد ... برگشتیم که بگیم که اومدیم از نو شروع کنیم ... شاید طولانی مدت مهمون لحظاتتون باشیم و شاید کوتاه ... بازم بستگی به شرایط داره ولی اینبار بی خداحافظی نمی ریم ... از همه کسایی که در این مدت ما رو از لینک خودشون حذف نکردن و به یادمون بودن بی نهایت ممنونیم ... امیدوارم باز هم با نظرات سازنده و سرشار از مهرتون ما رو تنها نگذارین ...
ویرایش شده در تاریخ - و ساعت -